به این نعمت، و همانا تو را بر آنچه اراده کردهام تا واقع گردد آگاه ساختم؛ بر پایهی آنچه محمد -عَزَّ عَزُّهُ- پیشتر خبر داده بود که آن از جانب حسین به وقوع خواهد پیوست. پس عرض کردم: آری ای سرور من! فرمود: بنگر و بازشناس و عبرت گیر و در آن اندیشه کن. و من بر آن حال بودم تا آنکه حسین را دیدم که بر دستانش طفلی شیرخوار بود که از برخی خیمهها به سوی او آورده بودند؛ و او طفل را میبوسید و به آغوش میکشید، تا آنکه تیری آمد و به سوی او رها گشت و در حالی که بر کف دستانش بود، کشته شد. و ناگاه حسین او را فرا برد و گفت: بار خدایا، گواه باش!
پس عرض کردم: ای سرور من، او کیست و حسین را این طفل از کجاست؟ فرمود: ای عمار، این طفلی است که او را به وقت خودش آشکار ساخته است. و من همچنان بدو مینگریستم که ناگاه دیدم آن که طفل بر دستان اوست، سَکَد (عمر بن خطاب) است. با خود گفتم: آیا مولای من از او خشنود گشته که وی را به صورتِ حسین آشکار نموده است؟ و بدو چشم دوخته بودم تا آنکه گَلّههای اسبان از هر سو بر او یورش بردند و وی را در میان گرفتند و با شمشیرها بر او میزدند و با نیزهها زخم میزدند تا آنکه بر زمین افتاد. پس سرش را بریدند و در همان دم و همان ساعت بر پیکان نیزهای رُدَینی بالا بردند و گفتند: حسین بن علی را کشتیم.
پس به قومی نگریستم که آنان را بازشناختم و بر هویتشان استوار گشتم ؛ و دیدم که بر سراپردههای زنان گرد آمده و با آنان به تندی و خشونت رفتار میکردند. سپس بعد از غارت کردن تمامی آنچه داشتند، مردان و زنان را با خود راندند. از این واقعه در شگفت




