آنگاه امیرمؤمنان بانگ زد: ای حارث، تو با قومِ خویش به سوی من آی. پس حارثِ اعور روی آورد و قبیلهی همدان با او بودند، بسانِ امواجی که در دریا به خروش و تلاطم درآیند . پس ربیعه گفتند: آیا برادرانمان از یمن را نمینگرید که چگونه بر ما گردنفرازی و تکبر میکنند؟
پس امیرمؤمنان خروش برآورد: پرچمهای ربیعه کجاست؟ پس از هر سو به بانگِ لبیک (اجابت) روی آوردند و قبیلهی مُضَر از شدّتِ خشم پارهپاره میگشت. پس احنف بن قیس در میانِ آنان به خطبه ایستاد و گفت: ای گروهِ مردمان، بدانید خدای شما را رحمت کند همانا آزمونزده و فریفته کسی است که هوایِ نفس بر او چیره گشته و حدّ و مقامِ خویش را منکر شده و در این سرایِ دنیا در پیِ امارت و ریاست است. امامِ شما، پیشوایی دادگر است، او را منکر مشوید؛ و او قیامکننده به حق است، با او ستیزه و انکار مکنید، که او برای شما از خودتان نیکوتر است.
اوست که حجّت بر شماست و شما را بر او سیطره و فرمانروایی نیست. پس باید هر کس از شما نفسِ خویش را خوار شمارد و کبر و نخوت را از دل برون راند و در همان جایگاهی بایستد که امیر مؤمنان -عَزَّ عَزُّهُ- او را بازداشته است. و از فتنه برحذر باشید مبادا شما را گمراه سازد، و از شیطان که شما را نفریبد؛ و بشنوید و فرمان برید خدای را که پروردگار شماست، و محمد را که پیامآورِ شماست و امیر مؤمنان را که پیشوای شماست، که در این صورت هرگز گمراه نخواهید گشت. پس امیر مؤمنان -عَزَّ عَزُّهُ- خروش برآورد: ای احنف، همانا پند دادی و نیکو پند دادی، و سخن گفتی و حجّتِ الهی را بر خلقش به گوشها رساندی؛ پس تو و قومِ خویش پیش آیید!




