پس از نزد او بیرون شدند و ایشان روی به من آورد و فرمود: ای مالک، بر مرکبِ خویش سوار شو؛ و قیس بن سعد و سهل بن حنیف را فراخواند و زادان نیز با ایشان بود. پس ما چهار تن گشتیم و پنجمینِ ما مولایمان بود. او بر استرِ خویش نشست و ردایی عُنّابیرنگ بر سر افکند، گویی آن را زرد رنگ با حاشیهای لاجوردی آراسته گشته میدیدم که او با آن چهره خود را پوشانده بود. هر یک از ما بر اسب خویش نشستیم و او از سراپردهاش بیرون شد و ما را با سِیری شکوهمند روانه ساخت. بر مردمان میگذشتیم و اسبانِ ما آنان را پایمال میکردند تا آنکه به ما لشگر معاویه شکافته شد. و بر هر گروهی که میگذشتیم، میگفتند: این هلال بن مالک نخعی است، و این صفوان بن مالک نخعی است، و این مُشرف بن ظُلَیم نخعی، و این مسعود بن ابیمسعود نخعی است. پس ما را به پنج سوار نسبت دادند که در قبیلهی نخع، دلاورتر و سختپیکارتر از ایشان نبود؛ تا آنکه بر معاویه وارد شدیم. چون دیدگانش بر ما افتاد، بر پای خاست و به استقبالِ ما شتافت.
و گفت: ای گروهِ کریمان، چه چیز شما را بدینجا آورده است؟ آیا نیازی یا واقعهای ناگهانی هست تا آن را برایتان برآورده سازم؟ پس مولای من او را فرمود: ای معاویه، همانا به ما خبری رسیده است که تو بر امری عزم کردهای که ما بدان رضا نمیدهیم و در آن از تو پیروی نمیکنیم؛ و هرگاه چنین کنی و بدان دست یازی، با شمشیرهایمان با تو پیکار خواهیم کرد، چنانکه در کنارِ تو با دشمنمان ستیز کردیم. و از تو به ما رسیده است که میخواهی داوری پیش گیری داوری برپای داری و اهلِ عراق نیز داوری برپای دارند تا میان هر دو گروه چنان حکم شود که امر خلافت را به علی بن ابیطالب




