پس من بر این حال بودم تا آنکه طلایهدارانِ سپاهی عظیم را دیدم که در آن پرچمهای کوچک و بزرگ بود و دستههای منظم و پیادهها و سوارانی که آهنگِ آن خیمهها و آن گروهِ اندک که عبّاس در میانشان بود کرده بودند؛ و من به آنان مینگریستم، تا آنکه حسین را در میانهی ایشان دیدم.
پس گفتم: ای سرورِ من، آیا به سوی آنان رهسپار شوم؟
پس فرمود: چه میگویی ای عمّار؟ آیا این حسین نیست که در اینجا ایستاده است؟ پس به خدا سوگند که حمله و یورش و کارزار را دیدم، و ندیدم که حسین حمله کند و گذر نماید، مگر در سمت راستِ کسانیکه پیرامونِ خیمهها بودند، و حال آنکه او با من و با امیرِ مؤمنان -عَزَّ عَزُّهُ- ایستاده است و پیوسته در جایِ خویش است و از آن دور نگشته است. پس آن را [کسی] ندید تا آنکه کسی از آن جمع باقی نماند مگر آنکه کشته شد، و عبّاس را دیدم که پاهایش قطع گشته و بر سرِ زانوانِ خویش درافتاده بود تا آنکه کشته شد.
پس گفتم: ای امیرِ مؤمنان، ما آهنگِ معاویه داریم تا با او جنگ کنیم و او را بکشیم، و او در بلادِ شام است، و اینک این دستههای سپاه و طلایهدارانِ اویند که ما را در میان گرفتهاند، و کسانی را که با حسیناند میکُشند تا آنجا که تباهشان ساختند، و ما [تنها نظارهگر] ایستادهایم؛ پس مرا رخصت ده تا بر آنان حمله برم و آنان را تارومار سازم، یا آنکه لشکر را فرمان دهی تا بر آنان یورش برند و هلاکشان سازند.
پس فرمود: ای عمّار، آیا پیشتر با تو نگفته بودم که من بر تو نعمت ارزانی داشتهام




