مَاتُوا وَكَانَ أَوَّلَ مَنْ أُحْيِىَ مُوسَى فَقَالَ: يَا رَبِّ خِيَارُ قَوْمِي اِخْتَرْتُهُمْ فَأُمَّتَهُمْ فَقَالَ: أُبَدِّلُكُ بِهُمْ قَالَ: يَا رَبِّ عَرَفْتُ رِيحَهُمْ وَأَرْوَاحَهُمْ فَهَبَّهُمْ لِي، قَالَ: رُشَّ عَلَيْهِمْ اَلْمَاءَ، فَرَشَّ عَلَيْهِمْ اَلْمَاءَ فَعَاشُوا، ثُمَّ بَعَثَ اَللهُ أُولَئِكَ اَلسَّبْعِينَ أَنْبِيَاءَ كُلُّهُمْ عَلَيْهِمْ اَلسَّلَامُ وَكَانَ ذَلِكَ يَوْمُ اَلنُّورُوزِ، فَيَجِبُ لِلرَّجُلِ أَنْ يَأْخُذَ كَفَّاً مِنَ اَلْمَاءِ يَمْسَحُ بِهِ وَجْهَهُ وَرَأْسَهُ، وَالْحَمْدُ اللهِ وَحْدَهُ.
احمد بن سندولا، عباس لبان و علی بن حسان روایت کردند:
«ما در آن روز بیش از هفتاد نفر بودیم و هر یک از ما در دل خود گمان میبرد که آنچه آرزو میکند، قطعاً در آن سبد نخواهد بود، تا بدینوسیله برهان و نشانهای از پروردگارش را ببیند.
سید ابوشعیب فرمود: "آرزوهایتان را با خط خودتان ثبت کنید." سپس طوماری به سوی ما انداخت؛ هر یک از ما آرزوی خود را در رقعهای (تکه کاغذی) جداگانه نوشت و آن را از رفیق خود پنهان داشت. وقتی همگی نوشتیم، دستور داد سبد را باز کنند و فرمود: "فلان بن فلان جلو بیاید و آنچه آرزو کرده بردارد."
او یکیک ما را به نام میخواند و میفرمود: "رقعهات را بیاور و آرزویت را از سبد بردار." به خدا سوگند، هیچکدام از ما دست در سبد نمیبرد مگر آنکه دقیقاً همان چیزی را که آرزو کرده و در رقعه نوشته بود، در آن مییافت!




