موسی نزد قوم آمد و گفت: "خداوند باران را قطع کرده چون میان شما یک نفر سخنچین است؛ او را بیرون کنید." مردم فریاد زدند: "هر کس چنین است، از خدا بترسد و خود را معرفی کند یا بیرون برود." اما هیچکس اقرار نکرد.
موسی دوباره مناجات کرد: "خدایا! بندگانت او را نمیشناسند و او هم اقرار نمیکند؛ تو او را معرفی کن."
خداوند وحی کرد: "ای موسی من خود، بندگانم را از سخنچینی نهی میکنم، آنوقت چگونه خودم نزد شما سخنچینی کنم و نام او را فاش کنم؟"
آن مرد سخنچین این را شنید و در دل گفت: "خدا به سرّ من آگاه است و با اینکه قوم خواستند او مرا رسوا کند، مرا پوشاند؛ پس به خدا سوگند که توبه میکنم."
آنگاه به موسی وحی شد: "آن بنده توبه کرد و من پذیرفتم. به بنیاسرائیل بگو از سخنچینی بپرهیزند که روزی را قطع میکند، دیار را ویران میسازد و عمر را کوتاه میکند." پس از آن، خداوند باران فرستاد و زمین زنده شد.»
سید ابوشعیب فرمود: «شما از من میخواهید آن مردی را که در دلش آن حرف را زد معرفی کنم؟ به خدا سوگند او اکنون میشنود و یکی از شماست؛ اما به خدا سوگند که او نه توبه کرده و نه از آن سخنچینِ بنیاسرائیل درس گرفته است! و همانا سه نفر از




