تن داشت که همان روز بر تنِ مولایم دیده بودم. او تاج را به من بازگرداند و آماده شد تا به همان صورت نخستینِ خویش بر تخت دراز بکشد.
به او گفتم: «تو را به حقِ آن کسی که این جایگاه را به تو بخشیده سوگند میدهم که بگویی کیستی و داستانت چیست؟» گفت: «من بندهای از بندگان مولای تو هستم. پادشاه این شهر بودم و مولایم اراده کرد که مرا در اینجا به این صورت غایب و پنهان نگاه دارد. هرگاه روزی چون امروز (نوروز) فرا میرسد، مولایم یکی از "ابواب" خویش را به سوی من میفرستد تا مرا از این خواب بیدار کند؛ آنگاه من به پیشگاه او میرسم، از سیمای مبارکش برکت میجویم، از طعام و شراب او میخورم و مینوشم، از جامههای او بر تن میکنم و سپس به این مکان باز میگردم.»
سپس دراز کشید و به همان حال اول به خواب رفت. من تاج را بر سر نهادم و گفتم: «سامرا!»؛ و به اندازه چشم برهمزدنی نگذشت که خود را در سامرا و بر همان پلِ فلان بن فلان یافتم، در حالی که آن مرد سِندی همچنان در جای خود ایستاده بود.
آن مرد سندی به من گفت: «ای محمد بن نصیر، بر من درنگ کردی! من در این روز میخواهم با برادرانم در سرزمین سند دیدار کنم و آمدنم نزد آنان به تأخیر افتاده است.» پس تاج را به او دادم؛ او آن را بر سر نهاد، گامی برداشت و از چشمانم ناپدید گشت.




