دستم را دراز کردم و تاج را گرفتم. او نیز در همان جا دراز کشید و به همان هیئتی که نخستین بار او را دیده بودم، به خواب رفت؛ چنان که گویی هرگز از جای خویش نجنبیده، از چشمانم غایب نگشته و با من سخنی نگفته است.
من عرض کردم: «ای مولای من، فرمان از آنِ توست؛ هر چه بخواهی و اراده کنی انجام میدهی». سپس تاج اکلیل را بر سر نهادم و گفتم: «به سوی عسکر، عسکرِ مولایم؛ همانجا که آن مرد هندی ایستاده است». در کمتر از چشم برهمزدنی نزد او بازگشتم. او گفت: «ای محمد بن نصیر، بر من درنگ کردی». گفتم: «چنان شد و چنین شد» و تمام ماجرای آن ولیّ [در چین] را برایش بازگو کردم. آن مرد گفت: «ای کاش من به جای او بودم!»
سپس گفت: «ای محمد بن نصیر، من در هر سال در چنین روزی در عسکر هستم؛ پس مرا در همین مکان ملاقات کن که من در اینجا به تو نزدیکترم». گفتم: «چنین خواهم کرد». آنگاه تاج را از سر برداشتم و به او دادم. او آن را گرفت و بر سر نهاد و در حالی که با من سخن میگفت، به راه افتاد و گفت: «به سوی بلقاء هند!»؛ به خدا سوگند ندانستم که آیا آسمان او را ربود و برکند، یا زمین او را با خود برد و بلعید.
پس بر مولایم وارد شدم، در حالی که از آنچه مشاهده کرده بودم و از قدرتی که در اولیای خود پدید آورده بود و تمکینی که به برگزیدگانش بخشیده بود، بر خود




