و با چشمانم به دنبالش میگشتم اما او را نمیدیدم. ناگهان دیدم خلایقی از هند مرا محاصره کردهاند؛ آنان به زبان هندی با من سخن میگفتند و من به زبان عربی پاسخ میدادم؛ من میفهمیدم آنان چه میگویند و آنان نیز مقصود مرا به عربی میفهمیدند. در آن حال با خود میگفتم: «آیا مولایم مرا برای هدفی که خود میداند در این جایگاه قرار داده است؟»
در این حال بودم که ناگهان آن «ولیّ» بازگشت، در حالی که قبایی بر تن داشت که پیشتر بر تنِ مولایم دیده بودم؛ دانستم که مولایم آن قبا را بر او پوشانده است. تاجِ گل آذریون نیز بر سرش بود. او آمد و در همان جای نخستینش که خفته بود نشست؛ رو به من کرد و گفت: «ای محمد بن نصیر! مولای من در هر سال، در چنین روزی (نوروز) به دنبال من میفرستد؛ پس من نزد او حاضر میشوم و او را مشاهده میکنم. او به من تحفه و بخشش میدهد و لباسی را که خود بر تن دارد به من میپوشاند. سپس باز میگردم و همانگونه که مرا یافتی، تا سال آینده و چنین روزی میخوابم. دیدار او در چنین روزی، رنج و بیماری و نیاز به خوراک و نوشاک را از من برده است؛ خوراک من نگریستن به او در این روز است و نوشیدنی من همسخن شدن با او. این غذای من است تا سال دیگر در چنین روزی. اکنون تاج را از سر من بردار و به آن مرد هندی بپیوند، چرا که او در همان جایی که او را متوقف کردی، منتظر بازگشت توست».




