تن داشت، گویی همین الان به خواب رفته است. جامههایش از حریر سپید بود و چنان نو مینمود که گویی همین لحظه بافندهاش آن را بافته است.
مدتی طولانی بالای سرش ایستادم و به او مینگریستم و با خود میگفتم: «چگونه او را زنده کنم و با چه چیزی بیدارش نمایم؟» ناگهان صدایی شنیدم که میگفت: «این ولیّ خفته را با آب زنده کن!» پس به یاد آوردم که در چنین روزی (نوروز) بر کسانی که [به اذن الله] زنده میشوند، آب میپاشند. به سوی وادی رفتم و به چاهی که در آنجا بود رسیدم. مشتی آب از آن برداشتم و بر او پاشیدم.
آن مرد ناگهان نشست و به من گفت: «ای محمد بن نصیر! با تردید و آن فکر و خیالی که در دل داشتی، مرا از حضور در پیشگاه مولایم بازداشتی؛ تا آنکه مولایت تو را به دیدار آن مرد هندی موفق گرداند. اکنون تاج را به من بده!»
به او گفتم: «مولایم به من فرمان داده که تو را زنده کنم و سپس نزد او بازگردم». او گفت: «تو نزد او باز خواهی گشت، اما فعلاً در این زمانِ نزدیک که هنگام دیدار مولاست، مانعِ من مشو». پس تاج را برداشتم و به او دادم. او آن را بر سر نهاد و با بانگی بلند و در حالی که شتاب داشت گفت: «به سوی پیشگاه مولایم در سامراء!»
و با این سخن، برخاست و هنوز به درِ غار نرسیده بود که از چشمانم ناپدید گشت. ندانستم که به آسمان فرا رفت یا در زمین فرو شد. مبهوت ماندم و کنار درِ غار ایستادم




