گفت: «از ایشان شنیدم که فرمود: هر کس در این روز (نوروز) تاجی از گُل آذریون بر سر نهد و سپس از خداوند قاضیالحاجات درخواست کند، حاجتش برآورده شود و آهنگِ هیچ کاری نکند مگر آنکه خداوند مسیر را برایش هموار گرداند.»
آن مرد هندی گفت: «من مردی از بلقاء هند هستم؛ هرگاه روزی همچون امروز (نوروز) فرا میرسد، این تاج اکلیل را بر سر مینهم و میگویم: "قصدِ حضور در پیشگاه مولایم در سامرا را دارم"؛ پس در کمتر از لحظهای نزد ایشان حاضر میشوم تا پیمان خویش را تازه کنم و بهرهی خود را از دیدارشان ببرم و سپس به بلقاء هند بازگردم. آیا میخواهی این تاج را به تو بدهم تا تو نیز همچون من کنی و به آنچه مولایت فرموده عمل کنی و سپس نزد او بازگردی؟»
من به او گفتم: «تو آن خبر را به یادم آوردی، در حالی که آن را از یاد برده بودم؛ پس آن را به من ده!» او تاج را از سر خویش برداشت و به من داد. من آن را بر سر نهادم و گفتم: «به سوی بیضاء چین، آنجا که ولیّ مولای من است!» پس در کمتر از چشم برهمزدنی و با چند گام کوتاه، خود را بر فراز بیضاء چین یافتم. در آنجا شگفتیهایی از انواع آفریدگان مولایم را دیدم. با چند گام به غاری در کنار وادی دره رسیدم که تا دریا امتداد داشت. وارد غار شدم و ناگاه مردی را دیدم که بر زمین خفته و جامهای بر




