گفت: «آن کار چیست؟» گفتم: «فرمانی است که به من داده و حالی است که مرا بدان برانگیخته و بر آن ترغیب نموده، اما من راهی برای رسیدن به آنجایی که مرا بدان خوانده نمییابم».
گفت: «آن را به من بگو». گفتم: «چون مولایم مرا دید، فرمود: ای محمد بن نصیر، مرا دوستی است در بیضاء چین که هزار سال پیش مرده و امروز روز نوروز است، پس برو او را زنده کن. من خواستم بپرسم چگونه؟ اما دم فروبستم. اکنون خارج شدهام در حالی که حیرانم و راهی برای رسیدن به مقصد و اجرای فرمانِ ایشان نمییابم. در حالی که میان شهرِ «عسکر» (سامرا) و «بیضاء چین» مسافتی بسیار طولانی است و او میخواهد همین امروز که نوروز است او را زنده کنم!»
آن مرد به من گفت: «ای محمد بن نصیر! مگر تو بابِ او و مقصدِ طالبانِ او نیستی؟» گفتم: «آری، چنین است». گفت: «پس چگونه تو را میسزد که از فرمان او و آنچه اراده کرده باز مانی؟» گفتم: «من هرگز از فرمان او باز نماندهام، بلکه تنها حیرانم که چگونه بروم».
آن مرد گفت: «سخنی به تو میگویم که مایه آرامش است». گفتم: «بگو». گفت: «من از ایشان خبری شنیدم و آن را پذیرفتم، و هرگاه آن خبر را در وقت و هنگامش به کار بستم، حقیقتش را یافتم». گفتم: «آن خبر چیست؟»




