آنگاه مولایم با دست اشارهای فرمود و همگی آنان از نظرم ناپدید گشتند. ایشان بر قدمهای خویش ایستاد و آن تخت غایب گشت. در همان حال مؤذن در مسجد رسول خدا -عَزَّ عَزُّهُ- اذان گفت. مولایم دست در دست من نهاد و فرمود: «صبح به خیر ای اباعبدالله». گفتم: «به منت و فضل تو ای مولای من». ایشان پیاده میرفت و با من سخن میگفت و از حالم میپرسید تا آنکه وارد مسجد شد. نماز اقامه گشته بود؛ ایشان نماز گزارد و من نیز به نماز او اقتدا کردم. چون خارج شد، به منزلش رفت و به من فرمود: «در پناه خیر باشی». پس به حجره خویش بازگشتم، در حالی که از عظمتِ آنچه دیده بودم در حیرت بودم. پس آن را همانگونه که مولایم -عَزَّ عَزُّهُ- فرمان داده بود میان مؤمنان بازگو کردم و پیوسته خداوند را بسیار ستایش نمودم، که منت و شکر تنها از آنِ اوست.




