چون مولایم فرمود «بنگر ای سلمان»، چشمانم گشوده شد و از جهانِ پروردگارم چنان آفریدگانی از اصناف و اجناسِ مختلف دیدم که جز او کسی توانِ شمارش و شناختشان را ندارد؛ تا آنجا که هیچ سپید و سیاهی نمانده بود مگر آنکه در آن بقیع جمع شده بود؛ و همچنین تمام چهارپایان، وحوش، پرندگان و حشرات. گفتم: «لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم؛ همانا این امری است بزرگ! گویی این شبِ قیامت است و فردا صبحِ محشر، که خلایق چنین برانگیخته شدهاند».
ایشان -عَزَّ عَزُّهُ- فرمود: «ای سلمان، بنگر در برابر من چه میبینی؟» چشمانم را کشیدم و دیدم در برابر ایشان نامهها و نوشتههایی است که شمارش آنها از توان من خارج بود؛ آنها سپید بودند و چیزی در آنها ثبت نشده بود. عرض کردم: «ای سرورم، آن رقعهها را که در برابر شماست دیدم». فرمود: «بنگر در آنها چه میبینی؟» گفتم: «ای مولای من، در آنها نگریستم اما چیزی در آنها ندیدم».
ایشان -عَزَّ عَزُّهُ- فرمود: «ای سلمان، دوباره در آن [رقعهها] بنگر». پس دوباره نگریستم و ناگهان دیدم که تمام جوانب آنها لبالب از نوشته شده است. عرض کردم: «ای سرورم، میبینم که همه جای آنها پر از نوشته گشته است».
فرمود: «ای سلمان، این پاداش خیر و شر، و بخشش و کیفر، و روزی و سرآمدِ عمر آنان است، از این شب تا شبِ سال آینده؛ و چون شبِ سال بعد فرا رسد، سرنوشت




