افتادم تا آنکه به «بقیعِ مدینه» خارج شد. چون به بقیع رسیدم، صدا و ضجهای عظیم و گریه و ناله و هیاهویی شنیدم که هرگز بزرگتر، بلندتر و سختتر از آن اصوات نشنیده بودم.
ناگاه مولایم را در آنجا یافتم؛ دیدم مولایم در میان بقیع بر تختی نشسته است که از آن نور میتراود؛ چنان بود که ظاهرش از باطنش و باطنش از ظاهرش پیدا بود، پس دانستم که آن تختی از گوهر است. با خود گفتم: «خداوند چه بزرگ است! مرتبه مولای من چقدر والا و عظیم است!» چون به ایشان نزدیک شدم، به من فرمود: «ای سلمان، در چنین شبی از من باز میمانی؟» عرض کردم: «ای سرور و مولای من، سلمان از جایگاه شما در این شب آگاه نبود». فرمود: «ای سلمان، این همان شبی است که در آن هر امر استواری از هم گشوده و جدا میگردد». گفتم: «ای مولای من، چه کسی آن را تقدیر و جدا میکند؟»
فرمود: «من، ای سلمان!» عرض کردم: «سرورم، من ناله و فریادی عظیم و هیاهو و جنجال و درهمآمیختگیِ صداهایی میشنوم اما کسی را نمیبینم، چنان که گویا بقیع زیر پایم میلرزد!» فرمود: «ای سلمان، آیا از جهانیان کسی را پیرامون خود در بقیع نمیبینی؟» گفتم: «نه ای مولای من». فرمود: «بنگر ای سلمان!»




