دیدیم و با چشم خود مشاهده کردیم که بر ما فرود میآید، و اکنون آن واقعه در بیداری به حقیقت پیوسته و محقق گشته است».
از نزد امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- خارج شدم و همانگونه که مولایم فرمان داده بود برای عیادت بر آنان وارد شدم. هرگاه کسی از حالشان میپرسید، میگفتند: «بیماریای ناشی از تب و غلبه خون است». اما چون مجلس خلوت شد، از حالشان پرسیدم؛ پس تمام آنچه مولایم امیرالمؤمنین جَلَّت قدرته به من فرموده بود را شرح دادند و به جای زخمها و سر بریدن اشاره میکردند. من در بدنهایشان آن نواحی را که اشاره میکردند بررسی میکردم و آثار زخم و بریدگی را به وضوح و بدون هیچ ابهامی میدیدم! آنان به تمام آن وقایع اشاره میکردند و هر چه بر سرشان آمده بود را برایم تفسیر میکردند و [میگفتند] که اینها در خواب بوده است. پس من میگفتم: «به خدا سوگند خود میدانید که این خواب نبوده، بلکه حق و حقیقت محض است».
سپس نزد مولایم امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- آمدم و ایشان را باخبر ساختم. آنان همچنان تا چهل روز تمام برای نماز به مسجد نیامدند، همانگونه که مولایم خبر داده بود. چون چهل روز سپری شد، خارج گشتند و من هرگاه یکی از آن دو را بدون حضور دیگری ملاقات میکردم، به من میگفت: «ای اباعبدالله، میان من و تو سخنی است که مجالی برای گفتنش نمییابم، چرا که میترسم رفیقم از آن آگاه شود». من این سخنان را برای




