گفتم: «آری، همان بود». سلمان گوید: او با من سخن میگفت که ناگاه مسجد قبا بر ما نمایان گشت. نزدیک شدیم و مولایم امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- در آنجا فرود آمد، استر را رها کرد و وارد مسجد شد. ما نیز فرود آمدیم و آن دو شتر را که زانو زده بودند رها کردیم و در پیِ او وارد شدیم. ایشان نماز شب گزارد و سپس خارج شد و ما نیز با خروج او خارج شدیم؛ ناگاه دیدیم استر ایستاده است اما هیچ اثری از آن دو شتر نیست!
قنبر به من گفت: «گمان میکنم صاحبانشان در گوشهای از مسجد خوابیده بودند و چون متوجه ورود ما شدند، برخاسته و خارج گشتند و سوار بر شترانشان شده و رفتند». من گفتم: «شاید چنین بوده است»؛ در حالی که خود به حقیقتِ امرِ آن دو شتر یقین داشتم.
سپس امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- سوار شد و فرمود: «در پناه و آسایش خدا روانه شوید». من همچنان با قنبر راه میسپردم تا وارد مدینه شدیم؛ و او در تمام مسیر از آنچه میان من و امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- گذشت و خطابهای ایشان به من میپرسید و من میگفتم: «همانگونه است که به تو گفتم». چون وارد مدینه شدیم، با او وداع کرده و به منزلم رفتم؛ در حالی که دوسوم شب سپری شده و یکسوم پایانی مانده بود. پس خوابیدم و چون مؤذن اذان گفت، برخاستم و وضویی کامل ساختم و با خود گفتم: «امروز حتماً




