سپس امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- فرمود: «پس کجاست آن چیزی که در این کوه به ودیعه نهادید تا به رسول خدا مکر کنید، آنگاه که او با شما به این کوه فراز آمد؟» هیچکدام سخنی نگفتند. ایشان سه بار این پرسش را تکرار کرد و آنان پاسخی ندادند.
فرمود: «ای سلمان!» گفتم: «لبیک ای مولای من.» فرمود: «به سوی این سنگ برو و آن را از جایش برکن و آنچه زیر آن است برایم بیاور» و به سنگ بزرگی اشاره فرمود. پس برخاستم و چندان کوشیدم تا سنگ را از جایش برکندم؛ ناگاه زیر آن دو خنجر بزرگ و زهرآلود یافتم و آن دو را نزد ایشان آوردم.
پس مولایم -عَزَّ عَزُّهُ- به آن دو فرمود: «آیا شما دو تن پیمان نبسته بودید که محمد را بکشید و پس از او مرا با این دو خنجر به قتل برسانید؟» هیچکدام پاسخ و سخنی بر زبان نیاوردند. آنگاه مولایم فرمود: «ای سلمان، این خنجر را بگیر که خنجرِ ضلال است؛ به سوی او برو و چون بر زمین افتاد، او را سر ببر اما سرش را در بدنش واگذار، سپس خنجر را به جای خویش بازگردان. و این خنجر دیگر را بگیر که خنجرِ وبال است؛ به سوی او برو و چون بر زمین افتاد، با او همان کن که با رفیقش کردی و خنجر را به جای خود بازگردان.»
عرض کردم: «ای مولای من، آنچه فرمان دادی انجام میدهم و در پی خشنودی تو هستم.» پس برخاستم در حالی که مشتاقِ انجام آن بودم و آنچه مولایم امیرالمؤمنین -




