و نطقی نداشتند. مولایم -عَزَّ عَزُّهُ- به من فرمود: «ای سلمان، تندی و برشمردن خطاها بس است.»
عرض کردم: «ای سرور و مولای من، آیا آنان نیز مرا میشناسند آنگونه که من شناختمشان؟» فرمود: «آری ای سلمان.» گفتم: «پس چرا سخن نمیگویند و پاسخ نمیدهند و به دفاع و پوزش برنمیخیزند؟» فرمود: «زیرا این کار بر آنان ممنوع گشته و از آنان سلب شده است، تا آن زمان که من اراده کنم نطق را در آنان آشکار سازم.»
چون این سخن را از مولایم امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- شنیدم، به فرمانش گردن نهادم و لب از سخن با آنان بستم. سپس امیرالمؤمنین رو به آن دو کرد و فرمود: «آیا راهِ عذر را بر شما نبستم و شما را بیم ندادم، آنگونه که بر تمام خلقم اتمام حجت کردم؟ و شما را نصیحت نمودم تا جایی که در هیچیک از حقایقی که آشکار ساختم بر کسی ستم نکردم؟» یکی از آن دو گفت: «آری!»
مولایم -عَزَّ عَزُّهُ- فرمود: «پس چرا نپذیرفتید آنگونه که دیگران پذیرفتند؟» آن که به نطق آمده بود گفت: «ای مولای من، این بود که مرا از تو گمراه ساخت و از شناخت تو بازداشت» و به رفیقش اشاره کرد؛ و آن سخنگو «وبال» بود، یعنی همان اوّلی لعنت خدا بر او باد.




