فرمود: «آری ای سلمان، و آنان را در هر شب، در چنین شبی که شب نیمه شعبان است در این مکان وقفه و بازداشتی است که آنان را در آن نگاه میدارم و از آنچه میخواهم بازخواست میکنم؛ تا آن زمان که خداوند امرش را ظاهر کند و ذات خویش را آشکار سازد. و من بر فعلِ آنان گواهی میدهم و آنچه را در حضورِ ولیّای از اولیایم پنهان کرده بودند، برایشان آشکار میکنم. پس ای سلمان، آیا آن دو را میشناسی؟»
گفتم: «نه به خدا سوگند ای مولای من، آنان را نمیشناسم و گمان نمیبردم که دو شتر چنین باشند که تو یاد کردی، و همانا این امری است بزرگ!»
پس به من فرمود: «ای سلمان، تو آنها را خواهی شناخت؛ شناختی بر پایه حق، که یقینبخشترین و استوارترینِ شناختهاست.»
گفتم: «سخن تو حق است ای مولای من.»
فرمود: «ای سلمان، آن دو را با نامهایشان به سوی من بخوان.»
گفتم: «ای مولای من، نامی برایشان سراغ ندارم؛ آیا آنان را نامی هست؟»
فرمود: «آری؛ پس بگو: ای ضلال و ای وبال، حاضر شوید!»




