میراندیم؛ آن دو شتر نیز با ناله و فریاد در جستجوی استر بودند. دیری نپایید که کوههای مکه بر ما نمایان گشت.
پس در پیشِ خود گفتم: در کمتر از ساعتی از مدینه به مکه رسیدیم، همانا این چیزی شگفتآور است! و شروع به تأمل در کوه کردم، پس دریافتم که آن جبل ابوقبیس است و شکّی در آن نبود. مولایم امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- با استرِ خویش از آن بالا رفت و ما نیز در پیِ او بالا رفتیم. چون از آن دو شتر فرود آمدیم، آنها از شدتِ تلاشی که برای رساندن ما کرده بودند به آخرین نفسهایشان افتاده بودند.
هنگامی که مولایم در قله کوه قرار گرفت و ما در پیِ او بودیم، ایشان فرود آمد و ما نیز از شتران فرود آمدیم و آنها را بر فراز کوه خواباندیم. آنگاه مولایم امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- مرا فراخواند؛ پس به ایشان نزدیک شدم. به من فرمود: «ای سلمان، همانا قنبر آنچه را که تو بر دوش کشیدی بر دوش نکشیده است، و به بلندیِ درجه تو دست نمییازد؛ پس من او را از آنچه بر تو آشکار میسازم، محجوب خواهم داشت.»
گفتم: «ای مولای من، فرمان فرمانِ توست، هر چه خواهی انجام ده.»
پس به من فرمود: «اکنون در کجا هستی؟» گفتم: «در مکه، بر فراز کوه ابوقبیس.»
فرمود: «اکنون از قنبر بپرس که او در کجاست؟»




