نوشتم و صبحگاه نزد ایشان رفتم تا بخواهم آن را به تو برساند و با کلام خویش سفارش مرا بکند تا تأثیرش بیشتر باشد. اما ایشان را در حالتی خاص یافتم و فرمود: امروز روزی نیست که آفریدهای برای حاجت خویش به آفریدهی دیگر متوسل شود؛ برخیز و چنین و چنان کن و آهنگِ خدا نما که او کارگشاتر است.
پس خارج شدم و فرمانش را اجرا کردم و با دعاهایی خدا را خواندم و از حاضران خواستم آمین بگویند. هنگامی که به خانه بازگشته بودم، نامه را زیر بالشم نهادم و شب را به روز آوردم. صبحگاه، فرستادهی تو با آن اموال و نامه آمد؛ نامه را گشودم و دیدم در آن از رسیدنِ نامهی من سخن گفتهای. شگفتزده شدم و گفتم: من که نامه را به او نداده بودم و نامه زیر بالش من است! به اهل خانه گفتم آن را بیاورند، اما نیافتند. خودم برخاستم و جُستم، اما هیچ اثر و خبری از آن نبود. این تمام ماجرا بود."
آن کاتب گفت: "اینها همه نیکوست؛ و من دوست دارم که تو آن درخواستی که داشتم را از ایشان بخواهی." گفتم: "چنین میکنم." پس من بازگشتم، در حالی که او مرکبی به ارزش صد دینار و زینی به همان ارزش به من بخشید و خلعتی بر من پوشاند و اموال آماده شده را با من همراه کرد.
با تمام آن احوال بر مولایم وارد شدم. ایشان به من فرمودند: "ای پسر ایوب، ما پاداشِ نیکیِ اولِ او را دادیم، چرا که در قبال بخشش او به تو فرمان دادیم پنجاه هزار دینار به




