"همانا تو با این کار و رفتاری که با برادرانت داشتی، مولایت را خشنود ساختی و او را شادمان کردی."»
«آنچه از مال که من به برادرانم بخشیدم و جامههایی که بر آنان پوشاندم، به مبلغ صد دینار بود. پس از چند روز، آن کاتب را ملاقات کردم؛ او با روی گشاده از من استقبال کرد، به سویم آمد و مرا در آغوش کشید. با او به خانهاش رفتم و روز را نزد او ماندم، در حالی که قلبم به شدت مشغولِ معمايِ ناپدید شدنِ نامه از زیر بالشم بود، و نیز سخنِ او در نامهاش که گفته بود: نامهات رسید. هیچ خواسته و پرسشی در جانم نبود جز اینکه از او درباره آن نامه بپرسم.
نزد او ماندم، سپس او خلعتی بر من پوشاند و دستور داد صندوقچهها و بستههای جامه را پیش آورند. از میان آنها صندوقچهای و بستهای برگزید و کیسه و همیانی که در آن دینارها بود طلبید. از آن همیان، پنج هزار دینار وزن کرد و در کیسه ریخت، و ظرفی از عطر خواست و صد قطعه عطر عنبرین بر شمرد و بر روی دینارها ریخت و آنها را درهم آمیخت و دهانه کیسه را محکم بست و مُهر کرد.
سپس به یکی از خدمهاش گفت: "هنگام خروج، این را با او حمل کن." آنگاه به من گفت: "فردا با وزیر درباره واگذاری برخی امور به تو گفتگو میکنم تا از آن سودی به




