پس وارد شدیم و ناگهان ایشان را دیدیم در حالی که رطوبت ریش و سر مبارکشان را که حاصلِ غسلی بود که انجام داده بودند، خشک میکردند. بر ایشان سلام کردیم و نشستیم. پس ایشان آتشدان و بخور طلبیدند و صندوقچهای را خواستند که در آن جامههای نو بود. از آن صندوقچه خلعتی درآوردند و پوشیدند و سراغ بخور رفته و خود را معطر ساختند و آن را میان ما نیز گرداندند.
سپس در حالی که با چهره مبارکشان رو به ما کردند، فرمودند: "امروز چه روزی است؟"
عرض کردیم: فلان روز و فلان روز است.
فرمودند: "آیا مگر نهم ماه ربیعالاول نیست؟"
عرض کردیم: آری چنین است.
فرمودند: "پس چرا از آن غافل شدید و حق آن را و آنچه بدان فرمان یافته بودید، ضایع کردید؟"
من و آن گروه عرض کردیم: در این روز به چه چیزی فرمان داده شده و حق آن چیست؟ ما نسبت به آن دانشی نداریم و از هیچکسی در این باره چیزی نشنیدهایم.




