آنگاه قریش دانستند که او به سوی یثرب رفته است. سراقه بار دیگر در پی او شتافت و باز هم اسبش در زمین فرو رفت. چون به مکه بازگشت و واقعه را گفت، او را تکذیب کردند و ابوجهل از همه سختتر بر او تاخت. پس سراقه این اشعار را سرود:
«ای اباالحکم (ابوجهل)! به لات سوگند، اگر تو حاضر بودی
آن زمان که دستوپای اسبِ تندرویم در زمین فرو میرفت،
بیگمان گواهی میدادی و شک نمیکردی که محمد
فرستاده و برهان است، و کیست که بتواند حقیقتِ او را پنهان کند؟
بر تو باد که قبیله را از او بازداری، که من میبینم
روزی را که نشانههای پیروزیِ او آشکار خواهد گشت؛
روزی که خردمندان آرزوی یاریِ او را دارند،
چرا که تمام مردم در برابر او سرِ تسلیم فرود خواهند آورد.»
وَقَدْ قَدُمَ رَسُولُ اَللهِ -عَزَّ عَزُّهُ- إِلَى اَلْمَدِينَةِ يَوْمَ اَلْإِثْنَيْنِ، وَقِيلَ يَوْمُ اَلْخَمِيسِ وَالشَّمْسُ يَوْمئِذٍ فِي اَلسَرَطَانِ ثَلَاثَ وَعِشْرُونَ دَرَجَةَ وِسْتُ دَقَائِقَ وَالْقَمَرُ فِي اَلْأَسَدِ سِتَّ دَرَجَاتٍ وَخَمْسٌ وَثَلَاثُونَ دَقِيقَةً، وَزُحَلُ فِي اَلْأَسَدِ دَرَجَتَانِ، وَالْمُشْتَرِي فِي اَلْحُوتِ سِتَّ دَرَجَاِتٍ، وَالْمِرِّيخُ فِي




