بود. با تعجب گفتند: «وای بر شما! آیا این تارِ عنکبوت را بر درِ غار نمیبینید؟ اگر کسی وارد شده بود این تارها گسسته بود، پس چگونه محمد داخل شده است؟» پس خداوند آنان را بازگرداند. رسولالله -عَزَّ عَزُّهُ- از غار خارج شد و به مدینه هجرت کرد، و ابوبکر نیز خارج شد و خبرِ خویش با رسولالله را برای مشرکان بازگو کرد و به آنان گفت: «شما را تابِ مقابله با سحرِ محمد نیست.» و این قصهای است که شرحش به درازا میکشد.
جابر گفت: «ای فرزند رسول خدا! به خدا سوگند، جدت رسولالله -عَزَّ عَزُّهُ- همینگونه برایم روایت کرد، نه حرفی بر آن افزود و نه حرفی از آن کاست.»
و برخی روایت کردهاند که چون مشرکان به غار رسیدند، تارِ عنکبوت و کبوتری را دیدند که بر روی تخمهایش خوابیده بود. چون به جای خوابیدنِ شتر نگریستند، گفتند: «اگر محمد داخل شده بود، تارِ عنکبوت پاره میشد و کبوتر میپرید.» پس خداوند آنان را منصرف کرد. در آن هنگام ابوبکر که مشرکان را نزدیک میدید هراسان گفت: «ای رسول خدا! مشرکان از درِ غار به سوی ما میآیند، چه کنیم؟» رسولالله -عَزَّ عَزُّهُ- بدو فرمود: «ای ابوبکر! اگر آنان از اینجا بیایند، ما از آنجا خارج میشویم.» و با پای مبارک به زمین کوبید؛ پس زمین شکافت و دریایی بزرگ پدیدار گشت که کشتیِ جعفر




