ابوکبشه! امروز نه جادویت به کارت میآید، نه کاهنیات و نه خدمتِ جنیان؛ امروز سلاحهایمان را از خونِ تو سیراب میکنیم!»
در این هنگام، امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- برخاست تا آنان را از خود دور کند؛ پس چنان شد که گویی آنان توانِ رسیدن به او را ندارند. حضرت در بستر نشست و فرمود: «ای مشرکان قریش! شما را چه شده است؟ من علی بن ابیطالب هستم.»
آنان گفتند: «ای علی! پسرعمویت محمد کجا رفته است؟» فرمود: «هر جا که خدا بخواهد.» پرسیدند: «در خانه کیست؟» فرمود: «کسی جز خدیجه نیست.»
گفتند: «آن بانویِ با اصالت و بزرگوار! اگر همسریاش با محمد نبود او را آزاری نمیرسید. ای علی! به لات و عزی سوگند، اگر حرمتِ پدرت ابوطالب و جایگاهِ والای او در قریش نبود، شمشیرهایمان را در تنِ تو به کار میبستیم!»
«پس امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- فرمود: «ای مشرکانِ قریش! آیا فزونیِ تعدادتان شما را مغرور کرده است؟ سوگند به شکافنده دانه و پدیدآورنده جانداران، چیزی رخ نمیدهد مگر آنچه خدا اراده کند؛ و اگر بخواهم تمامِ جمعِ شما را نابود سازم، نزد من خوارتر و ناتوانتر از "پروانهای" هستید که خود را به چراغ میزند و هیچچیز از آن ضعیفتر نیست.» مشرکان به خنده افتادند و به یکدیگر گفتند: «علی را به حرمتِ پدرش واگذارید و در پیِ محمد باشید.»




