میخواهم هیچکس از رفتنم آگاه نشود.» ابوبکر گفت: «ای رسول خدا! بر تو بیمناکم؛ میترسم مشرکان مرا قسم دهند که آیا تو را دیدهام یا نه، و من چارهای جز راست گفتن به آنان ندارم.»
«پس رسولالله -عَزَّ عَزُّهُ- بدو فرمود: «وای بر تو ای ابوبکر! آیا چنین میکنی؟ ابوبکر گفت: «آری به خدا سوگند، اگر کشته شوم بهتر است از آنکه سوگند یاد کنم و سوگند بشکنم!» رسولالله -عَزَّ عَزُّهُ- فرمود: «وای بر تو ای ابوبکر! پس همراهیِ تو با من سودی ندارد.» ابوبکر گفت: «تو مرا متهم میکنی و میترسی که مشرکان را از جای تو باخبر سازم.» حضرت فرمود: «اگر میخواهی، بیا.»
پس به غار رسیدند؛ حضرت از شتر فرود آمد و آن را بر درِ غار خوابانید و به همراه جبرئیل و ابوبکر وارد شد. در آن سو، حضرت خدیجه در گوشهای از خانه ایستاده بود و بر رسولالله و امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- م میگریست که چگونه علی در بسترِ پیامبر خفته تا جانِ خویش را فدای او کند.
هنگام شب، مشرکان به خانه هجوم بردند، از دیوارها بالا رفتند و وارد شدند. آنان بسترِ رسولالله را هدف گرفتند، اما امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- را یافتند که در آن خفته بود. دستانشان را به سوی او دراز کردند و به گمان اینکه پیامبر است فریاد زدند: «ای پسرِ




