چون مولایم -عَزَّ عَزُّهُ- حالِ پریشان مرا دید، فرمود: ای جابر، از ابلیس مَهراس؛ او را بر تو هیچ غلبهای نیست. او در همان نخستین "کور" است که به سببِ آغازِ کفر و ستیزهجوییاش، او را در آن کالبد درآوردم. سپس امام به او فرمود: "بَس است"؛ پس آن لهیب و آتش فرونشست و او بر زمین چسبید و در اعماق فرو رفت و ناپدید شد.
سپس مولایم فرمود: ای جابر، اکنون او را به نامی بخوان که در زمان ظهور سرورمان محمد در مکه و یثرب و پس از غیبتش تا به این ساعت، بدان خوانده میشد. عرض کردم: ای مولای من، او را به چه نامی بخوانم؟ فرمود: او را «سَکد بن الخطاب» [نامی رمزی برای اشاره به عُمر بن خطاب] صدا بزن. پس گفتم: ای سَکد بن الخطاب، مولای مرا پاسخ ده! پس از همان جایی که فرو رفته بود، شخصی بشری بالا آمد و همانجا که شخص اول ایستاده بود، ایستاد.
مولایم فرمود: ای جابر، در او نیک بنگر. پس در او نگریستم و تمام آن اوصافی را که مولایم پیشتر وصف کرده بود، در او کامل یافتم؛ حتی یک صفت هم کم نبود. او را چنین یافتم: زاغچشم، ابلق (دارای لکههای رنگی)، لکوپیسدار، پیس (برصدار)، جذامی، لوچ، خالخالی، پاپتّی (پرانتزی)، لرزانگام، فتقدار، شلدست، دارای لکۀ سفید در پیشانی و خال گوشتی، کَر، دارای کلامی سست و کشدار، در یک چشم کور و بر زبان گنگ؛ با لبهایی شکافته و بینیِ سوراخ؛ ساق راستش را بر زمین میکشید و




