جابر گوید: من نخستین کسی بودم که برخاستم و وارد پستو شدم؛ اما در آنجا جز یک گوسفند، هیچ نبود. آن گوسفند، بُزِ نرِ شاخداری بود با جثهای عظیم، شاخهایی بلند، موهای انبوه و شکمی بزرگ؛ با چشمانی سرخ، گوشهایی لرزان و لبهایی آویزان. زبانش را به اندازه نیم متر بیرون آورده بود؛ من از او ترسیدم و بر حذر بودم که مبادا آسیبی به من برساند. خواستم از هیبت و ترسناکیاش بازگردم و خارج شوم، اما ترسیدم که با این کار با فرمان مولایم مخالفت کرده باشم؛ چرا که من از دیگران پیشی گرفته بودم. با خود گفتم: اگر من دست بر این گوسفند بگذارم و آن را بردارم و خارج شوم، دیگری که برای برداشتن وارد میشود چیزی نخواهد یافت، زیرا جز این یکی، گوسفندی در اینجا نیست.»
«و من قصد آن بز کردم؛ چون مرا دید که قصد او دارم، به گوشهای از پستو پناه برد، سرش را در آنجا نهاد و پشتش را به سوی من کرد. هنگامی که نخستین بار بر او وارد شده بودم، سرکش و کینهتوز بود، گردن میکشید و گوشهایش را میجنباند و مرا هراسان میکرد. پس دست بر قفای او زدم و او را راندم، و او به خوارترین شکل فرمان برداری، مطیع گشت. در حالی که کارد در دست راست من بود، او در سمت چپم ایستاده بود و به کارد مینگریست؛ و چنان بود که خدای متعال فرمود:(گویی به سوی مرگ رانده میشوند در حالی که آن را مینگرند).




