پس هر یک از ما دست در سبد کرد و کاردی برداشت؛ کسی از ما نماند مگر آنکه کاردی در دست گرفت و تمام آنچه در سبد بود به پایان رسید، چنان که گویی دقیقاً به تعداد ما شمرده شده بودند. جابر گوید: چون کاردها در دستان ما قرار گرفت، دیدیم که بسیار تیز و برنده هستند. هر یک از ما به کاردِ خود نگریست و در پی آن، نام خود و نام پدرش را بر آن مکتوب یافت! از این امر شگفتزده شدیم. هر کس به بغلدستی خود رو میکرد و میگفت: ای برادر، آیا شگفتآورتر از این دیدهای؟ من دست در میان آن کاردها بردم و کاردی برداشتم که نام من و نام پدرم بر آن نوشته شده است!
دیگری میگفت: من نیز همینطور! پس به او میگفت: کاردت را به من نشان بده. و چون میدید همانگونه است که او گفته، میگفت: کاردِ مرا با کاردِ خود عوض کن. او میگفت: بگیر! اما همین که کارد را میگرفت و در دستش به آن مینگریست، باز نام خود و نام پدرش را بر آن مکتوب مییافت! و دیگری نیز همینطور. شگفتیِ آن جماعت از این واقعه به درازا کشید و مولایم به آنان و احوالشان مینگریست و با هیچکدام سخن نمیگفت.
سپس به خادم فرمود: درِ آن پستو را بگشا. خادم درِ پستویی را که در گوشهای از خانه بود گشود. سپس امام به آن جماعت فرمود: هر یک از شما برخیزد و به آن پستو درآید تا گوسفندی بیابد، آن را برگیرد و بیرون آید.




