پیاده شدن استفاده میشد نصب شد تا مردم از روی آن عبور کنند. پس مسافران برای برآوردن حوائجشان خارج شدند و من مقابل کشتیای که در آن بودم، نشستم. ناگهان به جوانی نیکو لباس و خوشبو نگریستم که صورتی کاملتر و هیئت و جمالی نیکوتر از او ندیده بودم، و ناگهان دیدم غلامی بالا آمد و پارچهای با خود داشت، پس آن را پهن کرد و کرسی و بالشی نزدیک من بر آن نهاد. پس آن جوان بر آن نشست، مقابل کشتیای که در آن بودم. پس صدای مرا شنید در حالی که به غلامی که با من بود میگفتم: "به حق سیدم، چنین و چنان نبود." پس آن مرد جوان نشسته بر بساط گفت: "ای جوان، سید تو کیست؟" گفتم: کاتبی از اهل بغداد که به عمر بن فُرات شناخته میشود. پس به من نگریست و گفت: "تو فادَوَیه کُردی هستی؟" گفتم: بله ای سیدم.
گفت: "نزدیک من بیا." پس به او نزدیک شدم. پس با من دست داد و مرا در آغوش گرفت و به رویم خندید و از اخبار سیدم و کسانی که به او پناه میبرند، سؤال کرد تا جایی که گویا او از اهل خانه است. پس من آن را برایش شرح دادم. پس گفت: "از من جدا مشو ای فادوَیه!" و هر وقت میخواستم از او بپرسم که کیست، هیبتش مرا از آن بازمیداشت، و گرسنه بودم، پس آنچه در نفس من بود دانست و گفت: "ای غلام، توشه سفریاغذا را بیاور." پس آن را آورد، و من خوردم. و سید برای برخی از حوائجش برخاست. پس به یکی از غلامانش گفتم: سید تو به چه کسی شناخته




