فَقَالَ: يَا سَلْمَانُ، أَنْظُرُ هَلْ تَرَى عَلِيَّاً، فَاقْتَحَمَتِ الْغَبْرَاءُ يَمِينَاً وَشِمَالَاً فَإِذَا بِفَارِسٍ يَحْمِلُ عَلَى مَيْمَنَةِ الْمُشْرِكِينَ فَيَقْلِبُهَا عَلَى الْمَيْسَرَةِ وَيَحْمِلُ عَلَى الْمَيْسَرَةِ فَيَقْلِبُهَا عَلَى الْقَلْبِ، وَيُحْمَلُ عَلَى الْقَلْبِ فَيَرُدُّهُ عَلَى السَّاقَةِ، وَإِنَّهُ لَيَذُودُهُمْ ذَوْدَ الْإِبِلِ، فَذَكَرْتُ الْمَنَامَ وَتَأَمَّلْتُ الْفَارِسَ فَرَأَيْتُهُ ذَلِكَ الْفَارِسَ فَقَصَدْتُ نَحْوَهُ، فَلَمَّا دَنَوْتُ مِنْهُ رَأَيْتُ مَوْلَايَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ -عَزَّ عَزُّهُ- وَهُوَ يَصِيحُ لِي: يَا سَلْمَانُ حَيْثُ صَحَّ مَنَامُكَ، قُلْتُ: نَعَمْ يَا مَوْلَايَ، يَا مَنْ لَا تُنْكَرُ لَهُ قُدْرَةٌ".
و برایم ابوالحسن رائِق بن الخِضر الغسّانی با اسنادش حدیث گفت که آن را به سیدمان سلمان الیه التسلیم میرساند، گفت: "بعد از غیبت مسیح -عَزَّ عَزُّهُ- در عالم رؤیا دیدم که گویا در وسط بیابانی خشک و بیآب و علف هستم، ناگهان دو لشکر را دیدم که با هم تلاقی کردند، پس یکی از آنها شکست خورده شد و دیگری باقی ماند. ناگهان دیدم که سواری عظیم از سینه بیابان خارج شد، پس بر سمت راست لشکر حمله کرد، و آن را بر سمت چپ واژگون ساخت، سپس بر میسره حمله کرد و آن را بر مرکز لشکر واژگون ساخت، سپس بر قلب حمله کرد و آن را شکست داد. و من بعد از آن سیصد سال زندگی کردم و پیامبر -عَزَّ عَزُّهُ- مبعوث شد و برای غزوه حُنَین برای ملاقات با مشرکین خارج شد، پس لشکر مشرکین بر لشکر رسول خدا -عَزَّ عَزُّهُ- پیروز شدند و کسی جز عمویش عباس که افسار قاطرش را گرفته بود، با او باقی نماند، و من در مقابل او ایستاده بودم. پس فرمود: "ای سلمان، نگاه کن آیا علی را میبینی؟" پس غبار




