شدم. پس با قومی همراه شدم. به آنها گفتم: طعام و شراب مرا تأمین کنید، من هم خدمت شما را کفایت میکنم. گفتند: بله. پس وقتی میخواستند چیزی بخورند، گوسفندی را میبستند و با ضربه کُشتند، سپس بعضی از آن را کباب و بعضی را گوشت بریان میکردند. پس از خوردن با آنها امتناع ورزیدم. گفتند: بخور. گفتم: من جوانی دِیرانی هستم، و دِیرانیها گوشت نمیخورند. پس مرا زدند و نزدیک بود که مرا بکشند. بعضی از آنها گفتند: از او دست بردارید تا شرابتان بیاید. پس وقتی شراب را آوردند، گفتند: بنوش.
گفتم: من جوانی دِیرانی هستم و شراب نمینوشم. پس بر من هجوم آوردند و قصد کشتنم را داشتند. گفتم: ای قوم، مرا نزنید، زیرا من به بندگی برای شما اقرار میکنم. پس قبول کردم که برده یکی از آنهاشوم. او مرا گرفت و به سیصد درهم به مردی یهودی فروخت. پس او از داستان من پرسید. به او خبر دادم و گفتم: من گناهی ندارم جز اینکه محب محمد و محب وصی او هستم. یهودی گفت: من به خاطر دشمنی با محمد، با تو دشمنی میکنم. سپس مرا به بیرون از خانهاش برد، و ناگهان دیدم که شن بسیاری در آستانه خانهاش است. پس به من گفت: به خدا سوگند ای روزبه، اگر صبح شود و تو تمام این شن را از این مکان منتقل نکرده باشی، تو را خواهم کشت. پس تمام شبم را تلاش کردم. هنگامی که خستگی مرا از پای درآورد ، دستم را به آسمان بلند کردم و




