«ای پسرکم، این امری که از من میجویی، جایز نیست که من آن را به تو بیاموزم، زیرا من پدرِجسمانی تو هستم و آموختنِ آن به تو بر من حرام است. و آموزگار تو ابوالحسن رهاوی است، اما در این شهر کسی داناتر از او هست و او شیخ ابوالفتح است. و برای آموزگار تو و نه هیچیک از اهالی این شهر جایز نیست که بر تو «فتح باب» کنند ، مگر پس از اجازهی او. ولی من از شیخ ابوالفتح خواهم خواست که درخواست تو را بپذیرد و در سخن گفتن دربارهی تو با او به نرمی رفتار خواهم کرد، و امیدوارم که با پذیرفتنِ خواستهات، به من پاسخ مثبت دهد. زیرا تو با پیوستن به او، به والاترین نَسَب در دین دست خواهی یافت و به «اُبوّت» (پدری روحانی) او در میان مؤمنان افتخار خواهی کرد».
پس من به وعدهای که به من داد، دلگرم شدم و شادمان گشتم. آنگاه پدرم نزد شیخ حاضر شد و حال مرا برایش شرح داد و به او گفت: «من در او شایستگی را مشاهده کردهام و از تو میخواهم که با او سخن بگویی و راز خداوند را به او بیاموزی و او فرزندِ روحانی تو باشد». او نیز درخواستش را پذیرفت و به من دستور داد که هرگاه نزدش حاضر میشوم، خدمتش کنم و بر همنشینی با او مداومت ورزم. پس مدتی بر این حال ماندم. سپس او و پدرم با هم جمع شدند، و من نزد آن دو گریستم و گفتم: «زمان آن فرا رسیده است که شما دو تن، اسارت مرا پایان دهید و بند از پایم بگشایید».




