و از محمد بن اسماعیل حسنی روایت شده است که گفت: در دلم دربارهی سخن سید محمد که عزتش والاست نسیه در برابر نسیه سؤالی افتاد. پس صبحگاهان به درگاه مولایمان حسن که عزتش والاست رفتم در حالی که پرسش دربارهی آن را در دل پنهان داشتم.
پس اسحاق احمر را بر درگاه مولایم دیدم، پس با خود گفتم: به خدا قسم حتماً از او دربارهی آن میپرسم. پس به او گفتم: ای سید من، ای ابایعقوب، معنای سخن رسول که عزتش والاست «الْكَالِي بِالْكَالِي؟» چیست؟
پس گفت: نهیای است از جانب او برای تو از ربا و زیادهروی در پیمانه. پیمانهای که با آن میدهی، همان پیمانهای است که میگیری.
پس گفتم: ای سید من، این ظاهر آن است، پس باطن آن چیست؟
پس گفت: این ظاهر و باطن آن است. پس در حالی که ما در آن سخن بودیم، ناگاه سید من ابوشعیب محمد که تسلیم بر او باد فرا رسید. پس من برخاستم و اسحاق و جماعتی که بر درگاه بودند برخاستند و بر او سلام کردند. پس چون نشست، به من گفت: «ای حسنی، شنیدم که با ابایعقوب در سخنی بودی، آن را تکرار کن». پس آن را بر او تکرار کردم. پس سید ما ابوشعیب به اسحاق گفت: «این ظاهر این سخن است، پس باطن آن چیست؟




