و از جمله آن اخبار، چیزی است که مولایم، سرورم و شیخم ابوالفتح محمد بن حسن بغدادی -خداوند از او خشنود باد و او را خشنود گرداند- برایم حدیث کرد، گفت: شیخ من ابوالحسن علی بن عبدالله مقری بصری برایم حدیث کرد و حدیث را به ابوالقاسم عبدالله بن محمد برقی میرسانَد و او فردی مورد اعتماد و متدین بود و در مجلس مولای ما صادق الوعد -عَزَّ عَزُّهُ- حاضر میشد گفت:
روزی نزد مولایم بودم و از جای برنخاستم تا آنکه مردم پراکنده شدند و کسی باقی نماند. پس مولایم به من فرمود: آیا برای حاجتی از یارانت بازماندهای؟
گفتم: آری ای مولای من، تا مرا به چیزی از علم مخصوص گردانی. پس او چیزهایی برایم بیان فرمود که برخی را به خاطر سپردم و برخی را نوشتم و شادمان از آنچه به من آموخته بود بازگشتم. در راه، مردی از برادرانم که با من در مجلس بود مرا دید و گفت: آیا از نزد مولایمان میآیی؟ گفتم: آری. گفت: چه بهرهای یافتی؟ من بر او بخل ورزیدم و گفتم: پس از رفتن تو چیزی که قابل استفاده باشد وجود نداشت. پس مرا رها کرد و برفت. من به خانهام رفتم و نوشتهای را که یادداشت کرده بودم بیرون آوردم، و دیدم که آن صفحه سفید است و چیزی در آن نیست. آنگاه خواستم آنچه را حفظ کرده بودم به یاد آورم، اما حتی یک حرف از آن را به یاد نیاوردم. پس به خطایم اقرار و به لغزشم اعتراف کردم و شب را غمزده به صبح رساندم.




