گفت: بر من ستم کردی ای مولای من، ای امیرالمؤمنین. و این را سه بار گفت. اصبغ گفت: پس مولایمان را دیدم که لبانش را با سخنی که من نفهمیدم، حرکت داد. ناگهان آن مرد به سگی تبدیل شد که دم تکان میداد و چاپلوسی میکرد. پس همراهِ آن مرد، در برابر مولای ما امیرالمؤمنین، عزتش بزرگ باد، به گریه افتاد. گفتم: ای مولای من، آیا دو مرد با خلقت کامل و برابر نزد تو وارد میشوند و در حالی از نزدت خارج میشوند که یکی از آنان سگ شده است؟ اصبغ گفت: پس او بار دیگر چیزی گفت که من نفهمیدم، و ناگهان آن سگ به صورت بشری کامل، همانگونه که بود، بازگشت. مولای ما، عزتش بزرگ باد، به او فرمود: "دست همراهت را بگیر و پی کار خود روید." پس از برابرش خارج شدند. اصبغ بن نباته علیه السلام گفت: پس گفتم: ای مولای من، تو این قدرت را داری و معاویه با تو میجنگد؟ فرمود: "خاموش باش ای اصبغ، اگر این دست کوتاه خود را در شهرهای بلند شما دراز میکردم، هرآینه معاویه را حاضر میکرد." سپس دست کریم خود را دراز کرد و آن را به سوی شانهاش جمع کرد، ناگهان معاویه در برابرش بود و همچون شاخه نخلی در روزی با باد طوفانی میلرزید. من نگاهی کامل به او انداختم. سپس امیرالمؤمنین به او فرمود: "پی کار خود برو، همانجا که بودی، تا خداوند امری را که شدنی بود، به انجام رساند." پس از دیدگانم پنهان شد و دیگر او را ندیدم. سپس به من فرمود: "ای اصبغ، آیا ندانستهای




