پس سخن او برای یک مرد: این اسمی است که بر کمال دلالت دارد، مانند سخن وصفکنندهای که میگوید: مردی عالم و مردی عارف و مانند اینها.
مولای ما صادق، عزتش بزرگ باد، فرمود: این دلیلی است بر آنکه آن دو تنی که پرچم به ایشان سپرده شد، مرد نبودند، بلکه دو موجود مسخشده و مؤنث (زنصفت) بودند. سپس این قول خداوند عز و جل را تلاوت فرمود: ﴿آنان به جای او جز موجوداتی مادینه را نمیخوانند و جز شیطان سرکش را نمیخوانند ❁ خدایش لعنت کرد و شیطان گفت: «بیگمان از بندگان تو سهمی معین خواهم گرفت.»﴾ پس مسلمانان آن شب را به صبح رساندند در حالی که هر یک از آنان میگفت: شاید فردا پرچم به من سپرده شود. چون صبح شد، رسول الله فرمود: ای سلمان، علی کجاست؟ گفت: او چشمدرد دارد ای رسول خدا. فرمود: او را نزد من آور. پس سلمان او را ندا داد و او را آورد در حالی که بر سلمان فارسی و عمار بن یاسر تکیه داده بود. چون به نزد پیامبر، عزتش بزرگ باد، رسید، فرمود: چه احساس میکنی ای اباالحسن؟ فرمود: چشمدرد ای رسول خدا. پس رسول الله آب دهان در چشمان امیرالمؤمنین انداخت و چشمدرد و هر دردی که احساس میکرد، زایل شد. و پیامبر پرچمی بست و امیرالمؤمنین عز و جل آن را گرفت و تکان داد. پس از پرچم برقی درخشید که لشکر و قلعه را روشن ساخت.




