ای قیس، به این غار داخل شو و آنچه را زیر سنگ سیاه گرد و صافی که در انتهای غار است مییابی، بیرون آور. قیس گفت: پس وارد غار شدم و جز لحظهای کوتاه درنگ نکردم، سپس خارج شدم در حالی که دو سر بزرگ در دست داشتم که حملشان بر من سنگینی میکرد. پس آن دو را پیش روی مولای ما، عزتش بزرگ باد، نهادم در حالی که او بر قاطر خود سوار بود. پس با عصای کوتاهی که در دست داشت به یکی از آن دو اشاره کرد و به او فرمود: به سخن آی. پس آن سر گفت: بخشش ای امیرالمؤمنین، من ابوبکر بن ابی قحافه هستم. مولای ما فرمود: راست بگو. پس گفت: در جایگاهی نشستم که از آنِ من نبود، و به نامی خوانده شدم که نام من نبود، و همانا خواستم که خلافت و ولایت را به تو بازگردانم و به حق تو اقرار کنم، اما شیطانم، عمر، مرا بازداشت. پس مولای ما به او فرمود: ساکت شو. سپس با عصای کوتاه خود به سر دیگر اشاره کرد و به او فرمود: به سخن آی. پس گفت: بله ای مولای ما، ای امیرالمؤمنین، من عمر بن خطاب هستم، درگذشتن از خطا و بخشش را خواهانم. پس مولای ما به او فرمود: وعدهگاه، روز آشکار شدن حقایق) است. سپس فرمود:ای قیس، آن دو را به جایی که بودند بازگردان. پس آن دو را بازگرداندم در حالی که او آن دو را لعنت میفرمود.




