تو را یاد کردم، نه آنکه ساعتی فراموشت کرده باشم / و آسانترین مرتبۀ ذکر، ذکر زبان من است... پس با موجودی بدون سخن گفتن، مخاطب شدم / و معلومی را بدون مشاهده، دیدم.
راوی گفت: و با یکی از مریدانش ملاقات کردم... و از او دربارۀ آنچه هنگام وفات شبلی از او شنیده بود پرسیدم. او گفت: بر او وارد شدم در حالی که [در بستر مرگ] پوشیده و رو به قبله دراز کشیده بود... به او نزدیک شدم و در گوشش گفتم: ای سرورم... توحید را یاد کن... او گفت:
خانهای که تو ساکن آنی / نیازی به چراغ ندارد
... چهرۀ مبارک تو حجت ماست / روزی که خداوند حجتها را میآورد
سپس جان به جان آفرین تسلیم کرد (رحمه الله)...
راوی گفت: و با مبارک بن حسن فقیه سُروجی، که از بزرگان مشایخ صوفیه است، دیدار کردم و به او گفتم: آیا کسی را که ابوبکر شبلی را دیده باشد، درک کردهای؟ او گفت: ابوبکر... برایم حدیث کرد و گفت: ابوبکر شبلی رحمه الله را دیدم در حالی که به ستونی از ستونهای مسجد جامع رمله تکیه داده بود و مردم را موعظه میکرد.
سپس این اشعار را سرود:
مرا جامی نوشاندی و مستم کردی / پس مستی من از توست، نه از جام




