و این سزای نفرین آن شیخ است. شبلی به او گفت: و این چه مقامی است؟ حسین به او گفت: این اولین گام در تصوف است. سپس سرود:
عذاب او در راه تو گواراست / و دوریاش از تو، نزدیکی است
تو برای چشم، خودِ چشمی / و تو برای قلب، خودِ قلبی
مرا از این ماجرا همین بس که من / آنچه را تو دوست داری، دوست میدارم.
پس شبلی فریاد کشید و جامۀ رویین خود را درید و بیهوش بر زمین افتاد... چون فردا شد، من به همراه او نزد حلاج رفتم. شبلی به او گفت: امروز گام تو چگونه است؟ حلاج گفت: بلندترینِ گامها. سپس سرود:
در شگفتم از تو و از خود / مرا با خودت از خودم مشغول ساختی
آنچنان مرا به خود نزدیک کردی که / پنداشتم تو، منی.
راوی گفت: پس شبلی فریاد کشید و جامۀ مرقع خود را درید... سپس فردای آن روز صبح زود نزد او رفت... و به او گفت: امروز گام تو چگونه است؟ گفت: اولین گامِ عارفان. و از اوست که گفت: شیخ ابوبکر شبلی این اشعار را از ابوالقاسم جنید رحمهم الله تعالی برای ما خواند:




