قَالَ: وَاِجْتَمَعْتُ بِالمُبَارَكِ بْنِ الحَسَنِ الفَقِيهِ السُرُوجِيِّ... فَقُلْتُ لَهُ: أَدْرَكْتُ مَنْ رَأَى أَبَا بَكْرٍ الشِبْلِيِّ؟ فَقَالَ لَهُ: حَدَّثَنِي أَبُو بَكْرٍ... قَالَ: رَأَيْتُ أَبَا بَكْرٍ الشِبْلِيِّ رَحِمَهُ اللّٰهُ وَهُوَ مُسْتَنِدٌ إِلَى عَمُودٍ مِنْ أَعْمِدَةِ جَامِعِ الرَمْلَةِ وَهُوَ يَعِظُ النَاسَ.
ثُمَّ أَنْشَدَ:
أَسْقَيْتَنِي كَأْسًا فَأَسْكَرْتَنِي | فَمِنْكِ سُكْرِيْ لَامِنْ الكَاسِ | |
أَوْقَعْتَنِي فِي قَعْرِ بَحْرِ الهَوَى | فِي لَحَجٍ تَحْرِقُ أَنْفَاسِي | |
فَتارَةً يَقْذِفُنِي يَمُّهُ | وَتارَةً أَهْوِي عَلَى رَأْسِي | |
أنَا غَرِيقٌ وَالهَوَى قَاتِلِي | يَا دُولَتِي عُودِي مِنَ الرَاسِ |
ثُمَّ اِنْصَرَفَ صَاعِدًا إِلَى العِرَاقِ وَكَانَ آخِرُ العَهْدِ بِهِ رَحِمَهُ اللّٰهُ.
و حدیث کرد و گفت: همراه با ابوبکر دلف بن جحدر شبلی خداوند چهرهاش را نورانی کناد از بصره به بغداد سرازیر شدم و با او ماندم تا آنکه مقتدر خلیفه عباسی، حسین بن منصور حلاج را دستگیر کرد و دستور داد دو دست و دو پایش را قطع کردند و او را بر پل به دار آویختند... شبلی به او گفت: این سزای فاش کردنِ توست آنچه را که خداوند به تو سپرده بود. حلاج گفت: نه، به حقِ حق سوگند ای ابوبکر، بلکه این کیفری است که سببش را میدانم... پس او مرا به بریده شدن دست و پایم نفرین کرد،




