ناخشنود است وارد خواهم شد. راوی گفت: پس دربان بر او وارد شد و گفت: همانا موسی و برادرش هارون پشت در هستند و خواهان ورود نزد تو میباشند، و موسی گفته است که از این کار گریزی نیست. فرعون لعنه الله به او گفت: به او بگو اگر حاجتی داری آن را برآورده میکنیم ولی در این وقت بر ما وارد نشو که من آن را ناخوش میدارم. پس اگر جز به وارد شدن اصرار ورزید، او را داخل کن. پس دربان به سوی او خارج شد، و موسی از ماجرا آگاه شد، اما موسی جز به وارد شدن به همراه هارون رضایت نداد، پس به آن دو اجازه داده شد و بر او وارد شدند. چون فرعون آن دو را دید، ترسید و بیتاب شد و برخاست و نشست و از آنچه دید و مشاهده کرد، کار بر او سخت شد. سپس به حاجب خود گفت: چند نفر را وارد کردی؟ حاجب گفت: دو نفر. فرعون گفت: من سه شخص را میبینم.» مفضل بن عمر الیه التسلیم گفت: «همانا فرعون لعنه الله مولای ما امیرالمؤمنین را بر اسبی از طلا دید که در پاهایش نعلینی از طلا بود، و دو طرف سبیل بلند بزرگ داشت به صورت جوانی قدرتمند و چیره. جلیل است آنکه هرگونه بخواهد برای هر که بخواهد ظاهر میشود. و پیرامون او موجوداتی نورانی شبیه پروانه از طلا بود و او به کاخی که فرعون لعنه الله در آن بود فرمان داد، پس کاخ از جا کنده شد و از زمین فاصله گرفت و به صورت حلقهای درآمد. چون فرعون لعنه الله آن را دید، دانست که به بلایی عظیم دچار گشته و از




