گفتم: «میخواهم برایم از آنچه از امیرالمؤمنین که عزتش گرامی باد در روزی که از بازار عقیق کوچ کرد، رخ داد، حدیث کنی.»
پس گفت: ای جابر، امیرالمؤمنین که عزتش گرامی باد در روز هفتم ما را از سوق العقیق کوچ داد. پس از کنار دو مقبره متعلق به ایرانیان گذشتیم که گفته میشد هزار و پانصد سال قدمت دارند. در کنار آن دو، روستایی بود که در آن بزرگان و مالکان ایرانی بودند. پس به سوی او خارج شدند و به استقبالش آمدند و به او برای سلامتی و قدومش و نعمتی که خداوند با یاری و تأییدش بر او ارزانی داشته بود، تبریک گفتند. پس او نیز برایشان دعای خیر کرد. سپس به سوی دو ناووس بازگشت و بر آنها ایستاد. آنگاه آنان را فراخواند و از ایشان دربارهٔ نام کسانی که در آن دو مقبره میشناختند و کسانی که به یاد داشتند از آشنایانشان در آنجا مدفون شدهاند، پرسید. پس آنان شروع به ذکر نام قومی کردند که پانصد سال و کمتر و بیشتر در آنجا مانده بودند. پس به آنان فرمود: «آنان را به نام خودشان و نام پدرانشان ندا کنید و به ایشان بگویید: همانا علی شما را میخواند.» سپس مرا متوقف کرد و فرمود: «ای جابر، این ایرانیان و آنچه از ایشان سر میزند را بنگر.» ایرانیان رو کرده و ندا میدادند: «ای فلان پسر فلان، همانا علی بن ابیطالب تو را میخواند.» پس از مقبره اقوامی همچون کوهها در بلندی و بزرگی و مو و عظمت و با پیکرهایی هولناک بر ما خارج میشدند و میگفتند: «لبیک




