فقیه شده است، او را رها میسازد و این همان طلاق مرتبهی دوم است. پس اگر دید که در علمش نیرومند گشته و بصیرتش در مذاکره با برادرانش نیکو شده است، در سخن گفتن او با کسی که به وی روی آورده، منعی بر او نیست.
و اما اگر پدرش پس از این مراقبت و تعلیم، او را در فهمش مقصر دید و در میان برادرانش در علومی که آنان در آن پیشرفت کردهاند، توانایی و جهشی نداشت، در حالی که آنچه را شنیده میپذیرد و به آن معتقد است، پس همانا این تقصیر در علم، به سبب گناهی است که در قمیص یا دورهی پیشین حیات خود مستحق آن شده است. در این صورت، پدرش باید او را به خودداری از مذاکره امر کند و از خداوند برای او ثبات قدم بخواهد و مصاحبتش را با او نیکو گرداند، و این همان معنای سخن خداوند است که:یا رها کردن به نیکی.
و آنچه سرور و شیخ من که خداوند او را مقدس گرداند برایم حدیث گفت، این است که گفت: «همانا ادبی که مشایخ ما به ما آموختند و ما نیز آن را فراگرفتیم، این است که برای هیچ مردی جایز نیست که بر روی یکی از طالبان راه معرفت را بگشاید، در حالی که میداند در آن شهری که او هست، کسی عالمتر از او وجود دارد. پس اگر در آن شهر، افراد همرتبه درشنیدن علم و دانش وجود داشتند، باید با بزرگترینشان مشورت کند. اگر در سن برابر بودند، با کسی که در سماع پیشکسوتتر است مشورت کند. و




