پس او به من گفت: اگر صبح شد، زود به خانه مولایم برگرد، و تو شروعکننده سؤال از إِسْحَاق باش، زیرا او در آنجا، در میان اصحابش، از پاسخ عاجز و درمانده خواهد شد.
مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ گفت: پس صبح زود نزد فَادَوَيْهِ رفتم و من و او به سوی خانه مولا حسن عسکری عَزَّتْ آلَاؤُهُ، حرکت کردیم. ما اولین کسانی بودیم که به در خانه رفتیم.
ما نشسته بودیم که إِسْحَاقُ الأَحْمَرُ و چهار نفر همراهش وارد شدند. به ما سلام کردند و ما سلامشان را پاسخ دادیم و نشستند.
پس به إِسْحَاقُ گفتم: ای أَبَا يَعْقُوبَ، سؤالی پیش آمده است.
گفت: هر چه در نظرت است، بگو.
گفتم: درباره کلام اللّٰه تعالی ﴿الرَّحْمَٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ﴾ چه شنیدهای؟
هنگامی که قصد داشت پاسخ دهد، السَيِّدُ أَبُو شُعَيْبٍ سلام بر او، وارد شد. پس جماعت و إِسْحَاقُ برخاستند. به او سلام کردند همانگونه که عادتشان جاری بود.
هنگامی که ابوشعیب نشست و آنها دورش نشستند، اذن ورود صادر شد و به أَبِي شُعَيْبٍ گفته شد: وارد شو. پس وارد شد. او اولین کسی بود که به محضر مولایمان عزّعزّه، وارد میشد و آخرین کسی بود که خارج میشد، زیرا او وکیل املاک و اموال مولا بود و امر ولایت ظاهراً و باطناً به او واگذار شده بود.




