او غافل شدم. پس خادم به من اشاره کرد. سرم را بلند کردم و خادم گفت: مهمان هیچ چیزی از غذا نخورده است. دیدم که همانطور که پیش گذاشته شده بود، چیزی از آن نخورده است. پس به مرد دقت کردم؛ دیدم که او غیر از آن صورتی است که با آن در مسجد بر من وارد شده بود. پس ترسیدم و نورائمه را به یاد آوردم و در دل خود به آنها پناه بردم، پس آن حالت ترس از من برطرف شد.
پس گفتم: ای سرورم، تو کیستی؟ فرمود: مردی هستم که اللّٰه را شناخت، پس اللّٰه او را مالک نفسش کرد و گردنش را آزاد ساخت. پس ای سُدَيْرُ، در رهایی نفست و آزادی گردنت از این پیرهنهای بشری و هیکلهای گوشتی خونی کوشا باش ، تا از کسانی باشی که اللّٰه عزّ و جلّ آنها را گرامی داشته و در حقشان فرموده است: ﴿همانا کسانی که گفتند پروردگار ما اللّٰه است، سپس استقامت ورزیدند، پس نه ترسی بر آنهاست و نه اندوهگین میشوند﴾معنایش این است: اهل معرفت شناخته شدند ، سپس به معرفت و نیکی به برادران مشغول شدند، و به توحید اللّٰه ظاهراً و باطناً عمل کردند، و از خلیفه دوم سرپیچی کردند، و از او و پیروان و اتباعش بیزاری جستند، و در راه اللّٰه انفاق کردند، و در راه اللّٰه اطعام کردند، و در راه اللّٰه وصل کردند، و در راه اللّٰه قطع کردند، و در راه اللّٰه دوست داشتند و در راه اللّٰه دشمنی ورزیدند. پس حواست باشد در مورد نفست ای سُدَيْرُ؛ در رهایی آن با ارتباط برقرار کردن با برادران کوشش کن،




