و از سُدَير بن حنّان الصَّيرفی عليه السلام روايت شده است كه گفت: بر درب خانهی مَولای ما صادق -عَزَّ عَزُّهُ- قصّابی بود. روزی به خانهی مَولایم صادق آمدم و او را ديدم كه در مقابلش گوسفند سلاخی شدهای است و آن را با زعفران و سُرب آراسته و بر آن سوت میزند، و از آن سخت شادمان بود و آن را از استخوان آويزان كرده بود. تعجّب من از او و شادیاش بسيار شد. و من نزد مَولایم وارد شدم و بر او سلام دادم. پس او آغاز به سخن كرد و فرمود: ای سُدَير، آيا از قصّاب و شادمانیاش به خاطر آن گوسفند تعجّب كردی؟گفتم: بله، چنين بود. و حديث را از اوّل تا آخر برايش تعريف كردم. پس به من فرمود: برو نزد او و به او بگو: مَولای من از تو میپرسد، پدرت چه كرد؟ سدير گفت: پس به سوی او رفتم و او را ديدم در حالی كه چاقویی در دست داشت و مشغول بُريدن گوشت برای مردی بود كه در آنجا ايستاده بود. به او گفتم: مَولایم از تو میپرسد پدرت چه كرد؟ گفت: مُرد، خدا رحمتش كند. پس نزد مَولایم بازگشتم و خبر را به او دادم، در حالی كه او دانای به پنهان و آشكار است. پس به من فرمود: ای سُدَير، همانگونه كه شادمانی میكرد در حالی كه پدرش همراهش در قالب بشريّت بود، همچنين شادی او به خاطر آن است كه پدر به صورت مسوخيّه در مقابل او قرار گرفته است." گفتم: قدرتت والاست ای مولای من.




