پس بر او سلام کردم و در مقابلش نشستم و آنچه همراهم بود، بر او قرائت کردم و چیزهای بسیاری از او نوشتم. سپس برای رفتن از او اجازه خواستم. پس به من امر کرد که بنشینم.
سپس دستش را به سوی بالنگ زد، و آن را به خارج خانه انداخت. پس ناگهان آن مرغی خالدار شد. پس گفت: ای غلام، این مرغ را ذبح کن و آن را چنین و چنان آماده کن. این بر من بزرگ آمد و تعجبم زیاد شد. پس هنگامی که مرا متعجب دید، به من فرمود: نگاه کن! و در کوچکی که در سمت راستش بود را باز کرد.
پس ناگهان باغهایی دیدم که هرگز زیباتر از آنها ندیده بودم و خوشبوتر از رایحههای آنها نشنیده بودم. و آن باغها با درختان میوهدار و انواع میوههای زمستانی و تابستانی در غیر وقت آنها احاطه شده بودند، و همچنین تمام انواع ریحانهای زمستانی و تابستانی را دیدم. و رایحههایی را بو کردم که هرگز خوشبویی مانند آنها در گلهایی که مشاهده میکردم، نبوده بود. پس تعجبم بیشتر و زیادتر شد. سپس او در را بست و دوباره باز کرد و به من فرمود: نگاه کن!
پس نگاه کردم، ناگهان نیزارها و تپهها و باغهایی از نی و علفزار و بیشه و درندگان و بوهایی که هرگز بدبوتر از آنها نشنیده بودم، دیدم. پس پر از ترس و وحشت شدم و ناتوان گشتم از اینکه زبانم را در دهانم بچرخانم.




